دوست داشتم زمان به عقب باز می گشت
برای آنکه برایت بد نباشم،برای آنکه گذشته تکرار نمی شد
اما می دانم این اتفاق نمی افتد،این شهر با همه ی زیباییش برای تو...
آینه ی دقی است برای من!
انگار همه چیز سرد است و سرمایش همه چیز را منجمد کرده!
4 سال از بهترین زمانهای زندگیمان در فقر و سرما و البته بی محبتی ها گذشت
و چهره و بغض تو طناب داری گشته مرا که روز به روز حلقه اش تنگ تر می شود
انگار تمام حواسم بخاطر مراقب نبودن از تو سرما زده شده و مرده است
داغی است که چهره ی معصومت برایم ترسیم کرده!
و من در شعله های خودم می سوزم،شعله هایی که همیشه نشان از اشتباه ها دارد
و چه تلخ است حتی تنفس در این شهر وقتی رنگ در و دیوارش نشان از غم توست
غمی که سوغات حماقت های من بود.
و مگر تمام شده است؟
وقتی حس کنی ماندنی نیستم تمام شده است...
تمام شده است بدی ها.
مردی که زنی یخی بود...ما را در سایت مردی که زنی یخی بود دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 10